شب تولد
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
شب خوبی بود امشب٬شب تولد من بودمامان وبابا به یه بهانه ای رفتن بیرون وبرام کیک خریدنمن فهمیدم اما خودمو به اون راه زدمعمه اینا هم برای تولدم بودنمن وعمم تولدمون تو یه روزه اخهمادر بزرگ وپدربزرگم هم بو
تکرار گذشته
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
هووووووفکلافه شدماخه تا کی تکرار اشتباهات گذشته؟؟؟؟؟!!!!!!!
تکرار
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
این روزا رو دوست ندارمبی هیجان و تکراریخیلی خسته کنندس حتی یه اتفاق بد هم باشه خوبه
احمق های زندگیم ..هه
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
خدایااا همش دنبال حرف زدن درباره دیگران ان؟؟؟خانواده ما هم که ماشالله ههجلوی بچه انقدر تو خونه حرف میزنن بچه اومده به من میگه ....اخه مگه به اینا ربطی داره؟؟اخه همین چیزا گند زد به زندگی مناخه دارم آتیش میگیرمهمین حرفایی که از حسادت میگن و گند میزنه به زندگی بقیهزندگی من تا اخر عمر خراب شد به خاطر چ...
موهام
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
عجیبهحس کردم از موهای بلندم خسته شدمتصمیم دارم برم پسرونه کوتاه کنم
شب رویایی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
دیشب عالی بودرفتیم خونه دوست خانوادگیمون(یه شهر دیگس)شب رفتیم خونه باغشونفوق العاده بودیه تاب داشت که به درخت بسته بودن.حالت دره بود جلوش ورودخونه بود.البته شب دیده نمیشد و خوف داشتصدای سگ و شغال هم م
تنهایی
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 5:48
امروز یه ساعتیه که تو خونه تنهامواقعا تنهایی چقدر خوبهکاش بتونم یه روزی برم یه شهر دیگ و تنها زندگی کنمگه گاهی هم به اینجا سربزنم
...
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 3:22
سلاماین وبلاگ خاطرات واحساسات شخصی منهمن نویسنده نیستم وحتی بلدهم نیستم اما میخوام تلاشمو بکنم
خانواده من
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 3:22
من دختری هستم با روحیات حساس٬سعی میکنم خودمو محکم نشون بدم٬دوست دارم سرد به نظربرسم؛دلم میخواد همه بدونن که من تنهایی از پس مشکلاتم بر میام من با خدا دوستم واین رابطه رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم وبهش